تبليغاتX
انتظار شیرین
انتظار سخته ولی وقتی منتظر یک اتفاق خوبی، انتظار، شیرین میشه

سلام.بالاخره ما اومديم.اونم با كلي عكس تا نبودن اين چند وقتمون رو توجيه كنيم و از دلتون دربياريم

توی سفر عتبات یکی از هم کاروانیها می گفت: گاهی از خدا طلب بهشت می کنم، بعدش با خودم فکر می کنم که مگه بهشت چیه؟ ما که داریم توی بهشت زندگی می کنیم ( البته من حرفش رو قبول نداشتم.چون بهشت فقط زیبایی مادی نیست، بلکه بالاتر از اون زیبایی معنوی هست)

ولی گاهی که به دل طبیعت زیبای گیلان می زنیم از این نظر بهش حق میدم.یعنی کافیه یکی از این خیابانهای کنار جاده رو ( فقط جهت حس کنجکاوی که به سراغت اومده و دوست داری بدونی آخر این جاده به کجا ختم میشه) بگیری و بری ببینی چه خبره، مطمئنا یه طبیعت زیبا و بکر در انتظارته.

بهتون پیشنهاد می کنم هر وقت سری به شمال زدید فقط به جاهای شناخته شده اش نرید بلکه گاهی هم بی هدف یکی از این خیابونهای سمت کوه رو بگیرید و ببینید چی در انتظارتونه.پشیمون نمی شید

مثلا چند روز پيش رفتيم اوشيان(محله اي بين كلاچاي و چابكسر). شنيده بوديم چشمه اي توي اين محله كه آبش در عرض چند دقيقه مياد بالا و تا يه حد خاصي كه رسيد دوباره ميره پايين.توي تابستونا ممكنه روزي يكبار اين اتفاق بيفته ولي توي زمستان روزي چند بار.و البته شانس ما دقيقا زماني كه ما رسيديم موقع بالا آمدن آب چشمه بود.واقعا آدم مي مونه توي خلقت خداوندو راز اين چشمه.

اينم چند تا عكس از اين چشمه. 

                

               

             

بعدشم رفتيم سرولات.در انتهاي سرولات به يه دو راهي مي رسيم كه سمت چپش به جنگسرا و سمت راستش نمي دونم به چي چي سرا ختم ميشه.ما هم اين جاده جنگسرا رو رفتيم بالا.چه جاده اي؟ با سربالايي هاي تند و پيچهاي خطرناك.ولي وقتي به اون بالا ميرسي چي مي بيني؟

               

            

            

اون بالا يه امامزاده بود بنام سيد اسماعيل جنگسرا.اينم عكس معصومه توي امامزاده.

                       

توي اين روزهاي سرد مواظب خودتون باشيد


+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 9:2  توسط محدثه  | 

چند روز پيش معصومه شروع كرد به نصيحت كردن من.حالا چه جوري؟

معصومه: مامان تو خيلي خوبي، خيلي مهربوني ولي رفتارت رو بهتر كن و با بابا مهربونتر باش.

من: مگه من رفتارم بده؟

معصومه: نه! ولي كاري كن كه بابا از تو خوشش بياد.

من: مگه بابا از من بدش مياد؟

معصومه: نه! كاري كن كه بيشتر خوشش بياد.

من: مثلا چه كاري؟

معصومه: مثلا براش غذاهايي كه دوست داره درست كن مثل پيتزا( خودش خيلي پيتزا دوست داره)

من: بابا كه پيتزا دوست نداره،بابا سوپ بيشتر دوست داره.

معصومه: خب! منم منظورم همون بود.براش سوپ خوشمزه درست كن كه خيلي ازت خوشش بياد.(از بس شكموئه ملاكشم براي خوب بودن دستپخت خوبه)

مثل اينكه چند وقت پيشا كه پيش عمه اش بود هم همين نصيحتها و طريقه رفتار درست با همسر رو به ايشون هم گوشزد كرده بود.

هر كي ندونه فكر ميكنه ايشون چقدر سن و سال داره و چقدر باتجربه است كه اينجور حرفها رو مي زنه.از بس سريالهاي كانال 11 ( به قول معصومه دو تا يك) رو مي بينه.

روز تاسوعا با مامانم رفته بود مراسم و با دو ظرف شعله زرد برگشتند.مامانم داشت تعريف ميكرد كه از همون اول كه رفتيم معصومه پالتوش رو در آورده و گذاشته زير سرش و خوابيده.وقتي ازش پرسيدم ميگه آره من خوابيدم.ميگم: مادر جون! چيكار كرد؟ ميگه: مادر جون بايد بيدار مي موند كه خوراكي بگيره.منم خواب بودم ولي هواي مادر جونو داشتم ( احتمالا هواشونو داشتند كه يه وقت بدون خوراكي نمونن)

راستی در راستای این پست که همش حرف از خوردنی و اینا شد لازمه که چند نمونه از هنرهای خودم رو در زمینه آشپزی رو کنم تا یه وقت فکر نکنید که من به این بچه هیچی نمی دم که اینقده منو نصیحت می کنه.باشد که باباشون هم از من خوششون بیاد

 اینهایی که می بینید و می دونم که دهنتون هم حسابی آب افتاده دستور پختش رو از

 بهار سایت برداشتم.

        

         

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1390ساعت 12:52  توسط محدثه  | 

سلام به همه دوستان خوبم.امیدوارم که عزاداریهاتون توی این ایام مورد قبول درگاه حق قرار گرفته باشه و همگی حاجت روا بشید.ما رو هم توی دعاهاتون فراموش نکنید.

توي شهر ما* ( البته فكر مي كنم توي اكثر شهرها اينجوري باشه) روز عاشورا كه ميشه دسته هاي مختلف از محله هاي مختلف ميان و از گلزار شهدا و يه سري مسيرهاي ديگه رد ميشن و بقيه هم نگاهشون مي كنن.ما هم هر سال براي اينكه توي خونه نباشيم ميريم و نگاه مي كنيم.روز عاشوراي امسال هم همين كارو كرديم.معصومه كه حوصله اش سر رفته بود گفت: مامان! من مي خوام برم پيش بابابزرگ توي دسته.منم بهش اجازه ندادم.ميگه: آخه! من چيكار كنم؟ اينجا بشينم آقايون رو نگاه كنم.اصلا چه كاريه كه خانوما  دارن آقايونو نگاه مي كنن.من از اين كار خوشم نمي ياد.من دوست دارم برم توي دسته.

منم ديدم بچه راست ميگه.اين كار ما اصلا معني نداره( خودمم چند سال پيش به همين نتيجه رسيده بودم و روزهاي عاشورا توي خونه مي موندم و بيرون نمي رفتم ولي اين يكي دو ساله وقتي مي بينم مامانم اينا ميرن بيرون و من بايد توي خونه تنها بمونم، منم به جمع اونا مي پيوندم) بهش گفتم: پس پاشو بريم خونه.ايشون هم از اونجايي كه مي ديد باباش و بابابزرگهاش توي دسته ان دلش نمي اومد اونها رو بزاره و بره.بنابراين قبول كرد كه همونجا پيش من بشينه و حوصله اش سر بره.

 

 چند وقت پيش رفته بود تو مود عرفان و فلسفه و ازم مي پرسيد: مامان! وقتي ما مرديم دوباره زنده ميشيم؟

گفتم: آره.ميريم يه جاي ديگه كه بزرگتر از اينجاست و اونجا زندگي مي كنيم.

ميگه: بعد دوباره بايد خونه و ماشين بخريم؟

ميگم: اونجا ديگه اينها رو نمي خريم.خود خدا اينها رو بهمون ميده.

اگه خيلي كار خوب كرده باشيم يه خونه بزرگتر.اگه يه كم كار خوب كرده باشيم يه خونه كوچكتر.

ميگه: كار خوب مثل چي؟

ميگم: مثلا همه رو دوست داشته باشي.بهشون كمك كني.ما رو دوست داشته باشي و بهمون احترام بزاري و ...

ميگه: پس من يه عالمه كار خوب مي كنم تا خدا يه خونه صورتي بهمون بده.

خدايا! خودت يه خونه خوب توي اون دنيا برامون در نظر بگير كه پيش معصومه شرمنده نشيم.

 

* منظورم شهر محل سكونتمون نيست بلكه شهر بابام ايناست.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 12:49  توسط محدثه  | 

محرم که می‌آید؛
دلت را با خودش می‌برد.

 

می‌برد و آن را منزه می‌کند، از زنگارهای روزگار.
می‌شوید، عطرآگین می‌کند، صیقل می‌دهد، پاک می‌کند.

 

محرم که می‌آید؛
دل‌ها خدایی می‌شود،
چشم‌ها هم...

 

و آن را دلیلی نیست، به جز معجزه‌ی خون خدا.
خونی که شراره‌های آن، تا قیام قیامت در دل ظلم‌ستیزان می‌جوشد.


+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1390ساعت 10:54  توسط محدثه 

سلام به همه دوستان خوبم.با آب و هواي پاييزي و در بعضي جاها زمستاني چه مي كنيد؟

من كه دوست دارم توي اين هواي باروني فقط بخوابم.

چند وقت پيش معصومه به من ميگه: مامان! اگه يه خواهر برام آوردي اسمشو ميزارم پروانه ولي اگه داداش بود نمي دونم اسمشو چي بزارم.بعد از كمي فكر ميگه: مامان! عليرضا خوبه؟

ماشالله خيلي خوش غذاست.داريم نهار مي خوريم ميگه مامان! شام چي داريم؟ داريم شام مي خوريم ميگه: مامان! فردا براي تغذيه مهد كودكم چي درست مي كني؟

ديشب ميگه: مامان! برو ميوه بيار بخوريم.

گفتم: مامان! حوصله ندارم.گفت:به عمه ام بگم بیاره؟میگم:آره فکر خوبیه.میگه: يعني من برم بيارم؟ گفتم: آره.ميگه: آخه من دستم ميرسه در يخچالو باز كنم؟

ديدم خيلي اصرار داره گفتم: من حوصله پوست كندن ميوه رو ندارم.اگه دوست داري يه سيب بهت بدم بخور.

ميگه: نه حتما بايد ليمو و پرتقال بياري.منم قبول نمي كردم كه ديدم يدفعه زد زير گريه و با چشماي اشك آلود ميگه: ميدوني ميوه چقدر ويتامين داره؟ ميدوني ليمو و پرتقال چقدر براي سرما خوبن؟ گفتم: مگه تو سرما خوردي؟

گفت: آره مگه نديدي دماغم آب مياد.( حالا چي؟ گريه كرده بود يكم از دماغش آب اومده بود)

اينجا ديگه من كلي قربون صدقه اش رفتم ولي آخرش بازم خودش مجبور شد به زور چهارپايه و اينا بره ميوه و چاقو بياره و منم لطف كردم و براش پوست گرفتم.( از اينجا معلوم شد كه من چقدر تنبلم.نه؟)

پيشاپيش عيد غدير رو هم تبريك ميگم.ايشالله كه هر روزتون عيد باشه


+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1390ساعت 9:45  توسط محدثه  | 

سلام به همه دوستان خوبم.

اول از همه ميلاد امام خوبان، امام غريبان امام رضا رو به همه شما تبريك ميگم.

و اما بعد:

يه مدت بود معصومه عاشق يك ماشين قرمز دو در كه توي بنگاه نزديك خونه مون بود شده بود و هر وقت از جلوي اون بنگاه رد مي شديم مي گفت: ماشين منو ببين.وقتي بزرگ شدم مي خوام اين ماشينو بخرم.چون نزديك خونه مون هم هست راحت ميارمش خونه.سندش رو هم به نام زده بود و مي گفت: ماشين من!

يه شب موقع خواب با نگراني گفت: مامان! وقتي من ماشينمو خريدم كجا بزارم؟ گفتم: وقتي بزرگ شدي و اون ماشينو خريدي يكي برات يه خونه ميخره و توي پاركينگ خونه ات ميزاري.گفت:آخه هيچ كي برام خونه نمي خره.

گفتم: باشه به بابا ميگم ماشينو توي پاركينگ يه جوري بزاره تا تو هم بتوني ماشينت رو توي پاركينگ بزاري.خيلي خوشحال شد و انگار تمام مشكلاتش حل شده باشه با خيال راحت گرفت خوابيد.

چند روز پيش ديديم اين ماشينه توي بنگاه نيست چنان گريه اي توي ماشين ميكرد كه بيا و ببين.

يه روز خونه مامانم بوديم و من داشتم توي اتاق استراحت ميكردم و معصومه هم مخ مادرجونشو داشت مي خورد.از خواب كه بيدار شدم تازه رسيده بود به تعريف كردن داستان شنل قرمزي كه تا منو ديد اومد تو بغلم و مامانم گفت: معصومه ميگه من مهد كودك رو دوست ندارم و مي خوام پيش شما بمونم و دلم براي شما تنگ ميشه.من گفتم: آره معصومه؟ مي خواي از اين ببعد پيش مادرجون اينا بموني؟ معصومه گفت: نه مامان! داشتم با مادر جون شوخي ميكردم.

يه روز كه من و معصومه با هم دعوامون شده بود و من باهاش حرف نمي زدم  گفت: مامان! با من حرف نمي زني؟ گفتم: نه.يدفعه روي زمين نشست و با يه سوزي گفت: اي خدا! روزگار اينجوري شده ديگه.منو داري از خنده غش كردم.


+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 14:5  توسط محدثه  | 

خدایا ممنونم بخاطر اینکه لطفت رو در حق من تمام کردی و چهار سال پیش در یک همچین روزی منو مفتخر به مقام مادری یک فرشته پاک و معصوم کردی.بازم لطفت رو از من دریغ نکن تا لیاقت داشته باشم که مادر خوبی براش باشم و جوری تربیتش کنم که تو راضی باشی، هم از او، هم از ما.

دختر گلم، فرشته زیبای خونه ما، تولدت مبارک.ایشالله که عمر باعزت داشته باشی و خدا خودش حافظت باشه و یه لحظه هم دستش رو از روی شونه هات برنداره.


+ نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1390ساعت 19:45  توسط محدثه  | 

چند روزه كه خدا درهاي رحمتش رو باز كرده و شرشر داره بارون مياد و هوا بسيار بسيار لطيف شده.من عاشق بارون توي تابستونم.

قديما كه كوچيك بودم و خونه مادربزرگم بودم تابستونها طبقه دوم خونه شون روي بالكنش پشه بند مي زديم و مي خوابيديم وقتي كه بارون ميومد من سرمو از اين پشه بنده مي آوردم بيرون و بارونو تماشا ميكردم.خيلي خيلي قشنگ بود.

                                                       خونه مادربزرگم

                         

ديروز كه داشتيم مي رفتيم خونه بارون شروع به باريدن كرد.به معصومه ميگم بيا زير چادرم تا خيس نشي.ميگه: نه مامان! من دوست دارم زير بارون راه برم.يه كمي جلوتر يكي از همسايه هامون ماشينش رو نگه داشت تا ما رو سوار كنه كه معصومه گفت: نه اصلا! خانومه با تعجب ميگه: چرا؟ ميگم: آخه مي خواد زير بارون قدم بزنه.معصومه هم راه مي رفت و دستاشو مي زد به هم و مي گفت: مامان! دارم لذت مي برم.

وقتي رسيديم به خونه ديگه كاملا خيس شده بوديم.معصومه ميگه: مامان! تو خيلي خوبي كه اجازه دادي من از بارون لذت ببرم.نوكرتم

                         

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 10:47  توسط محدثه  | 

جرج جرداق مسيحي ميگويد: بيش از دويست بار نهج البلاغه را خوانده ام!

حالا ما كه بچه مسلمون هستيم و البته شيعه چند بار نهج البلاغه رو خونديم؟

راستش چند نفر از دوستان خوش ذوق تصميم گرفتند توي اين ماه رمضون برنامه ختم نهج البلاغه بزارن. ختم 110 روزه يا 180روزه.برنامه هر هفته رو هم از قبل مشخص مي كنند.وبلاگي رو هم اختصاص دادند به اين فكر قشنگ با عنوان " پای درس امیر"

حالا هر كسي كه دوست داره براي يه بارم كه شده نهج البلاغه رو بخونه يه " يا علي" بگه و بسم الله.

پيشاپيش حلول ماه مبارك رمضان رو هم تبريك ميگم.التماس دعا دارم از همه شما خوبان


+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 9:19  توسط محدثه  | 
پريروز نهار خونه داييم بوديم.بعد از نهار خواستيم كمي استراحت كنيم ولي پسر بچه ۲ ساله يكي از مهمانها بي تابي ميكرد و مدام گريه مي كرد.ما هم مي گفتيم كه اين بچه چشه كه اينجوري مي كنه كه يكدفعه معصومه خانوم يكي از اون جملات قصارشون رو بكار بردند كه : فكر كنم ز*ن مي* خو*ا*د

و همگي ما رو از فكر و خيال بيرون آوردند.

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت 10:39  توسط محدثه  |