تبليغاتX
انتظار شیرین
 
 
 
انتظار سخته ولی وقتی منتظر یک اتفاق خوبی، انتظار، شیرین میشه
   
 

سلام به همه دوستان خوبم.حال و احوال چطوره؟

8/8/88 چطور گذشت؟

ما كه رفتيم عروسي اونم عروسي يكي از بهترين دوستام.

امير و زهراي عزيز پيوند مقدستون رو توي اين روز مبارك تبريك ميگم و براتون آرزوي خوشبختي مي كنم و اميدوارم هميشه مثل همين روز پر از عشق باشيد.

واقعا عروس و دوماد برازنده هم بودند و خيلي به هم ميومدند.ما كه خوشمان آمد.

و اما از معصومه بگم كه اول از همه كه وارد شديم شروع كرد به پذيرايي كردن از خودش و خلاصه خيار و نارنگي و شيريني و به قول معروف شكمش رو خجالت زده كرد.(درست گفتم يا بايد مي گفتم سفره رو شرمنده كرد)

ديگه آخراش بچه با اين چيزا راضي نمي شد و شام مي خواست و مي گفت مامان بريم آشپزخونه و وقتي مي ديد من نمي برمش رو ميكرد به دوستم و با التماس مي گفت: خاله! منو بغل كن ببر آشپزخونه.وقتي هم ديد ما نمي بريمش آشپزخونه شروع كرد به كشيدن روميزي و درآوردن گلهاي توي گلدون و...خلاصه يه جوري ساكتش كرديم تا بالاخره خانمها رو صدا كردند براي شام و ما هم تندي رفتيم تا معصومه ما دلي از غذا دربياره.

حالا يكي يكي شامشون تموم مي شد و مي رفتند و ما مونديم و معصومه خانوم كه با طمانينه زياد مشغول صرف شام بود و دوستم هم مي گفت: معصومه جان يه ذره زودتر.معصومه هم بشقابش رو نشون مي داد و مي گفت: بذار اين تموم بشه و دوستم هم حرص مي خورد.

خلاصه كنم كه عروسي خوبي بود و خوش گذشت.ايشالله عروسي همه آرزومندان مخصوصا همين دوستم كه با هم رفتيم عروسي و اين روزا مهمونش بودم.دستت درد نكنه عزيزم.ايشالله ايندفعه عروسي شما(كلي قند تو دلت آب شد.مگه نه؟)

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

توي مهد كودك معصومه اينا روز جهاني كودك چند روز جلوتر بود و به همين مناسبت يه نمايش عروسكي بود كه مامانا رو هم دعوت كرده بودند.منم دو ساعت مرخصي گرفتم و رفتم.وقتي جشن تموم شد و مي خواستم بيام اداره معصومه گريه ميكرد كه منم بايد بيام خلاصه به زور و بلا اول مجبورش كردم نهارش رو بخوره و بعدشم با خودم بردمش اداره و كلي مشعوف شدند همكارامون از ديدن معصومه.خلاصه ديگه آخراش رفت تو بغل همكارمون(مامان آرين) و به محض اينكه ليلا جون يه كم پشتش رو مالش داد و شعر مخصوص معصومه (شعري كه من براش مي خونم و اونم براي عروسكاش و حتي گاهي براي باباش.اونم اينه: نازي نازي گل پيازي عسل ماماني شيرين ماماني هميشه بماني هميشه بماني) رو براش خوند اونم گرفت خوابيد.

منم از اين لحظه تاريخي يه عكس انداختم.البته این عکس معصومه تو بغل منه.

Image Hosting by PictureTrail.com

ديروز رفتيم خريد.اول از همه معصومه گير داد كه برام دمپايي بخريد و رفت يه دمپايي قرمز كه روش مرد عنكبوتي داشت انتخاب كرد(الان دقيقا سه تا دمپايي يه شكل و به رنگهاي آبي و قرمز و صورتي داره).خلاصه بعدش من رفتم داخل يه مغازه كه مانتو ببينم ديدم همسرم صدام ميكنه كه يه دقيقه بيا بيرون معصومه رو ببين.رفتم ديدم معصومه جلوي سكوي مغازه روي زمين نشسته و داره كفشش رو درمياره و دمپايي قرمز مي پوشه.حالا فكرش رو بكنيد ما داريم توي خيابون با يه خانمي كه جوراب سفيد و دمپايي قرمز پوشيده قدم مي زنيم.چند دقيقه بعدش گير داد كه مي خوام كفش بپوشم.خلاصه اين ماجراي عوض كردن كفش و دمپايي چند بار تكرار شد و آخرش ديگه همسرم داغ كرده بود و من داشتم از خنده منفجر مي شدم.تازه آخر آخرش رفتيم براش يه چكمه خريديم كه گير داده بود من بايد همين چكمه رو بپوشم وبيام.حالا با چه ترفندي نذاشتيم ديگه اونو بپوشه بماند.

فقط يادم رفت از اين صحنه ها عكس بگيرم.

وقتي هم رسيديم خونه نيم ساعت چكمه اش رو پوشيد و توي اتاق قدم زد تا راضي شد درش بياره.

اینم قیافه فاتحانه معصومه با شلوار و چکمه تازه

Image Hosting by PictureTrail.com

راستي يادم رفت بگم كه معصومه رفت يه كلاس بالاتر توي مهد.چون توي كلاس خودشون كه زير سه ساله ها بودند همشون پسر بودند و هيچكدوم حرف نمي زدند ديدند هوش بچه ام داره هرز ميره بردنش كلاس بالاتر كه ازآموزش شون استفاده كنه.خيلي هم خوب پيشرفت كرده.چند شب پيش ديدم داره يه شعري مي خونه كه خودمو كشتم تا فهميدم چي مي خونه.شعرشم اين بود: ديگه فايده نداره دشت و صحرا ديگه نميشه رفت كنار دريا و .... اينقده بامزه مي خوند كه نگو.

توی این عکس معصومه سعی می کنه که لباسش رو بپوشه

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا هم گیر داده بود که این تاپ و شلوارک رو باید روی این لباسم بپوشم

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا هم کلاغش رو بغل کرده و خوابیده

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا هم صندلی رو گذاشته روی سرش.

Image Hosting by PictureTrail.com

بای بای تا بعد

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام سلام صدتا سلام

واي كه چقدر من تنبلم.الان اوج شيرين زبونيهاي معصومه هست و من حوصله ندارم بيام بنويسم.با اين حافظه قوي اي هم كه من دارم حتما حتما هم از يادم نميره.خب خودزني و شكست نفسي بسه ديگه.بريم سراغ اصل مطلب.

جونم براتون بگه كه معصومه خانوم ما از وقتي رفته مهد كودك خيلي شيطون شده و مدام در حال رقصيدنه.(انگار فرستادمش كلاس رقص و آواز)

يه روز برگشته و به من ميگه: مامان! شادي كنيم برقصيم.

تا يه آهنگي از تلويزيون پخش ميشه شروع مي كنه به رقصيدن.تازه به منم ميگه: مامان! بيا برقصيم.

تو راه خونه مون يه موبايل فروشيه كه هر وقت از جلوي اون رد مي شيم بايد به دستور ايشون چند دقيقه اي توقف كنيم و ايشون موبايلها رو يه نگاه بندازن و بعد بريم.تازه ، برگشته به باباش ميگه: بابا! براي من موبايل قرمز بخر.باباش ميگه: تو كوچولويي؟

ميگه: نه.من كوچولو نيستم.من بزرگ شدم.علي كوچولوئه.فكر كنم علي موبايل قرمز دوست داره.(اين واژه فكر كنم رو از كجا ياد گرفته نمي دونم.اصلا نمي دونم معنيش رو مي دونه يا همينجوري و دقيقا هم در جاي مناسب بكار مي بره؟)

مادر شو هرم بهش مي گفت: خانوم دكتر! با عصبانيت ميگه: خانوم دكتر نيستم.معصومه هستم.

توي ماشين كه مي شينيم تا يكي كنارمون ميشينه زل مي زنه تو چشاش و ميگه: مامان! اين كيه؟ يه دفعه يه دختري كنارم نشست كه بينيش رو عمل كرده بود و چسب زده بود.تو چشاي دختره نگاه ميكنه و ميگه: مامان! خاله چي زده؟ تو گوشش گفتم: چسب زده مامان. وقتي پياده شديم به من مي گه: گفتم خاله چي زده؟منم گفتم: چسب زده بود ديگه.ميگه: بووه شده بود؟ چسب زد خوب بشه؟

يه روز داشتيم مي رفتيم خونه.به من ميگه: مامان! سر كار رفته بودي؟

ميگم: آره.

ميگه: عمو ياسر(شوهر عمه اش) سر كار ميره؟

 ميگم: آره.

ميگه: علي سر كار نميره.

ميگم: درسته.علي وقتي بزرگ شد ميخواد بره سر كار.

ميگه: منم دست علي رو بگيرم بريم سر كار.

صبحها كه مي خوام ببرمش مهد كودك  وقتي كوله اش رو پشتش ميزارم.مي پرسه: مامان برام تغذيه گذاشتي؟ شير گذاشتي؟ بچه م فقط نگران شكمشه.گاهي هم وقتي يه چيزي مثلا آب مي خواد ميگه: مامان! شكمم آب مي خواد.

گاهي تو راه خونه كه بغلش ميكنم محكم منو بغل مي كنه و مي بوسه و ميگه: مامان! خيلي دوست دارم.

خلاصه اينكه خيلي خيلي شيرين زبونه و خيلي هم خوب حرف مي زنه.مامان فداي اون شيرين زبونيات بره.به قول خودش: الللهي!!!

اینم عکسهای معصومه کچل من:

Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com

پی نوشت:راستش الان خیلی ناراحتم.توی وبلاگ خانومي مطلبي نوشته بود كه دلم گرفت.ميشه همه براي سلامتي پسرعموش دعا كنيم.يه صلوات براي شفاي اين پسر جوون.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

                            تولد تولد تولدت مبارك   

امروز معصومه خانوم ما دو ساله شد.الهي مامان قربون قد و بالات، قربون شيرين زبونيات بره.ديگه حسابي خانوم شدي و البته شيطون.

معصومه خانم ما الان تقريبا دو هفته است كه ميره مهد كودك.يعني از شنبه هفته پيش(31/5/88).سه روز اول هفته رو مرخصي گرفتم و هر روز يه ساعت بردمش مهد تا به محيط اونجا عادت كنه و از روز چهارم ديگه رسما مهد كودكي شد(به قول خودش: مهته كوتك)

خدا رو شكر خوب هم خودش رو با محيط جديد وفق داد و الان كه صبحها مي برمش خودش ميره بغل خاله ش.

هر روز كه ميرم دنبالش اول بايد سوار تاب و سرسره و الاغه كه توي حياط مهده، بشه تا رضايت بده بياد خونه.تازه وقتي مي رسيم خونه، توي پاركي كه داخل محوطه مجتمع هستش هم بايد سوار تاب و الاكلنگ و سرسره بشه تا رضايت بده بياد داخل مجتمع، وقتي هم وارد مجتمع ميشه اول بايد سوار سه چرخه اي كه توي پاركينگ هست بشه و دو سه دور بزنه تا راضي بشه وارد خونه بشيم.

يه روز كه مي خواستم ما بيبيش رو عوض كنم گفت: مامان! امير رضا(يكي از بچه هاي مهد) به من ميگه: ايف فه(منظورش همون پيف پيف بود).

توي خيابون داشتيم مي رفتيم يكي از كنارمون رد شد.برگشته ميگه: اي شه.بابا حالم بهم خورد.حالا چرا؟ والله ما كه نفهميديم.

ديروز وقتي رفتم مهد دنبالش ديدم پايين پيش خاله پريسا نشسته و يه بچه ديگه هم اونجاست و تا منو ديد گفت: خاله امروز معصومه يكي رو گاز گرفت.مثل اينكه نوه مدير مهد (نگار توپوله) رو كه امسال مي خواد بره كلاس اول رو گاز گرفته بود اونم به خاطر اينكه وقتي خاله پريسا اومده پايين معصومه هم دنبالش راه افتاده بياد و نگار رفته جلوش رو بگيره كه ايشون نره و معصومه خانوم هم نامردي نكرده بود و يه گاز محكم گرفته بود كه نفس بچه رفته بود.

امروز كه با خاله شهلا صحبت مي كردم گفت: معصومه بچه ها رو ميزنه و وقتي ميگيم نزن، ميگه: بوس بكنم.ما رو باش، گفتيم بچه مون دست و پا چلفتيه و نمي تونه از خودش دفاع كنه، نگو خانم توي مهد بزن بهادره و بچه هاي بزرگتره رو مي زنه.فكر كنم آخرش بخاطر اين كاراش پرونده ش رو بزنن زير بغلش و از مهد بيرونش كنن.راستش من از اين مهده خيلي خوشم اومده و دوست ندارم معصومه از اونجا اخراج بشه.

راستي شب تولد امام حسن مجتبي سالگرد ازدواجمونه.

ممنون همسري بخاطر همه خوبيهات.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

پروژه با موفقيت به پايان رسيد.

مراحل پروژه:

روز اول: دو تا چسب زخم زدم روي شير خرما و وقتي معصومه گفت: شير خرما بخورم.گفتم: مامان جون شير خرما زخم شده، چسب زدم تا خوب بشه.همين كه چسب ها رو ديد يكه خورد و كمي هم ترسيد و عقب رفت و تا يك ساعت فقط مي گفت: شير خرما، بووه، چسب. ولي تا موقع خواب فقط مي خورد انگار كه لج كرده باشه.توي خواب هم بهش شير دادم.

روز دوم: وقتي رسيدم خونه ديدم خوابيده.وقتي از خواب بيدار شد گفتم: معصومه بالشت رو بردار بيا پيش مامان بخواب.با خوشحالي بالش رو برداشت و اومد كنار من خوابيد ولي نگفت شير خرما مي خوام فقط با نگاه پرسشگري كه يعني هنوز شير خرما زخمه منو نگاه كرد و منم گفتم: معصومه جان هنوز زخمه و چسب زدم و دختر عاقل و مظلوم من خيلي راحت قبول كرد و گفت: رو پاي مامان.يعني روي پاي مامان بخوابم.ولي انگار پكر شده بود.واقعا دلم گرفت ..

و بدين ترتيب چند روز شير نخورد ولي توي خواب بهش شير ميدادم كه خدا رو شكر الان ديگه شبا هم شير نمي خوره.

چند روز پيش بهش گفتم: معصومه! شير خرما ميخوري.با يه حالت خجالت گفت: اوهووم.منم گفتم: ماماني هنوز زخمه و نمي توني بخوري.اونم ديگه هيچي نگفت.

ولي بزنم به تخته معصومه من هميشه دختر عاقلي بوده و خدا رو شكر تا حالا منو اذيت نكرده و راحت با اينطور مسائل كنار مياد.

يه چيزي بگم بخندين:

چند روز پيش با چند تا از دوستامون رفته بوديم يه جاي خيلي يكر و زيبا اطراف سنگر.يه محوطه خيلي باز كه قبلا انگار مدرسه بوده و الان تبديل به زمين فوتبال شده بود و چند تا گاو با زنگوله هي اطراف ما مي چرخيدند و بچه ها هم بدون ترس به طرف اونها مي رفتند كه من به معصومه گفتم:معصومه نزديك گاوه نرو شاخ ميزنه.كه بلافاصله ديدم معصومه به علي ميگه: جلو نرو گاوه خاش ميزنه ها.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

تازگيا خيلي خودشو تحويل ميگيره.مثلا يكي بهش ميگه معصومه فلان چي رو بخوره.ميگه: مصي خانوم بخوره.يعني خودشو همش با عنوان خانوم صدا مي زنه.

يا مثلا همسايه مادربزرگش بهش ميگه: اسم من چيه؟ معصومه ميگه: سي زهرا (سيده زهرا) .ميگه: اسم تو چيه؟ معصومه ميگه: مصي خانوم.

دختر عموش هي بوسش ميكرد و مي گفت : توپولم.معصومه از بوس كردن بدش مي اومد و دختر عموشو مي زد.منم به دختر عموش گفتم: ريحانه جون زياد بوسش نكن معصومه بدش مياد.فرداش تا دختر عموش رفت بوسش كنه معصومه گفت: آبجي خانوم!زياد.. بوس ..نكن..

روي پاي عمه اش نشسته بود و مي خواست با علي دست بده گفت: يا الله.علي حواسش نبود و دستش رو جلو نياورد.ديدم معصومه با يه حالتي ميگه:با تو هستم...يا الله

عموش مي خواست بچه ها رو با ماشين ببره بيرون .به معصومه گفتم : بيا با ماشين عمو برو بيرون ماشين سواري.گفت: نه ..با  ماشين مامان..گفتم: مامان ماشينش كجا بود؟ مامان كه ماشين نداره...گفت: مامان!  پول.. جمع.. ماشين...بخر...گفتم: ماشين چه رنگي بخرم؟ گفت: آبي..گفتم: چشم...امر ديگه؟

ديروزم كه مي گفت: مامان! بري سر كار؟ پول بگيري؟ ماشين بخري؟

اسم دوازده امام رو ياد گرفته و هروقت ميخواد بگه، ميگه: مامان! اول، علي رو بخون.

منم ميگم: اول، امام؟

 معصومه ميگه: علي

من: دوم امام؟  معصومه: حسن

من: سوم امام؟  معصومه: گاهي ميگه حسين گاهي هم ميگه باقر

امام چهارم رو هم اكثرا اشتباه ميگه.امام  دوازدهم رو هم ميگه: مهدي، صاب زمون(صاحب زمان)

مال شناس شده، عجيب.مثلا عموش روي بالش باباش خوابيده بود با داد و فرياد مي گفت: بالش بابا، بالش بابا

يا مثلا اگه يه وقت سر ميز غذا جامون رو عوض كنيم تندي ميگه: مامان! سر جاي بابا نشستي؟ سر جا خودت بشين.

تازگيا كلمات: كيه؟ كجاست؟ كي بود؟ چي بود؟ به فرهنگ لغاتش اضافه شده.

20 شعبان معصومه خانم ما 2 سال قمري شون تموم ميشه و من از حالا پروژه ترك شير ايشون رو شروع كردم.هر وقت ميگه: مامان شير خرما ميخوام.ميگم: شير خرما توي مغازه ست.برم برات بخرم.گاهي قبول ميكنه، مثل ديشب كه خودش مي گفت: مامان لباس بپوش بريم شير خرما بخر.گاهي هم لج ميكنه و ميگه: نه ايجاست.خدا كنه زودتر اين پروژه رو با موفقيت به پايان برسونم.برام دعا كنيد.

راستي يادم رفت بگم كه دو ، سه هفته پيش معصومه رو كچل كرديم.الان ديگه هيچكسي در پسر بودنش شك نمي كنه.تازه اگه لباساي ژيگول دخترونه هم بپوشه بعضيا با شك مي پرسن: دختره؟

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

چند روز پیش كتابم رو پاره كرد.وقتي بهش اخم كردم و گفتم چرا پاره اش كردي.گفت: مامان بوس و منو بوس كرد ولي من همچنان بهش اخم كرده بودم و اون دوباره و سه باره بوسم كرد و وقتي ديد من همچنان اخم كردم.گفت: مامان يواش(منظورش اين بود كه اخم نكن)

دستش رو گاز گرفته بود و به بابابزرگش نشون داده بود و مي گفت: علي گاز گرفته. 

داشت دست علي رو گاز مي گرفت كه عمه اش بهش ميگه: داري گاز مي گيري؟ ميگه: نه بوس و شروع مي كنه به بوس كردن.

الان اين مدلي حرف ميزنه: مامان! نهار خوردي؟ آره؟ يا مادر جون! نماز خوندي؟ آره؟ يا بابا! حموم بشي(حموم رفتي)؟ 

يه روز من و معصومه تو اتاق نشسته بوديم و معصومه گفت: مامان! حرف بزنيم.گفتم: باشه و شروع كرد به حرفهاي نامفهوم زدن و دستش رو تكون دادن يه دفعه خواهرم اومد تو اتاق و داشت نگاش ميكرد كه معصومه گفت: سي ده!(سعيده) خواهرم با ذوق و شوق گفت: جانم. معصومه با يه حالت تحكم: بوشو بيرون(برو بيرون).قيافه خواهرم واقعا خنده دار بود 

نسبت به علي يه حالتي مثل خواهر بزرگا داره كه اين كارو بكن و اون كارو نكن.مثلا علي ميره درو باز كنه ميگه: علي بيا ايور.در باز نكن.دست نزن(گاهي با ناز و نوازش و گاهي با هل دادن و سيلي زدن) 

نحوه سلام و احوالپرسي كردنش با يك عكس: سلام! خوبي؟ تو بهتري 

فرهنگ لغات:

به ماي بيبي ميگه: ماي بيگي

به پماد ميگه: كماد

و.......

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

يه مدت بود راه ميرفت مي گفت: چجوري...ايجوري... حتي وقتي داشت تلفني با خاله اش صحبت ميكرد مي گفت: سلام...چجوري...ايجوري.... تازه چند وقت پيش متوجه شدم ايشون هر وقت از اتاق خواهرم اينا مياد بيرون اين حرفا رو ميزنه و فهميدم اين چيزا از كجا آب ميخوره.(نگو توي اتاق، خاله ها و خواهرزاده بزن و بكوب دارن)

باباش كه رفته بود ماموريت، يه روز زنگ زد و گفت آدرس وبلاگت رو برام اس ام اس كن.منم از همه جا بيخبر اين كار رو كردم.وقتي از ماموريت برگشت ديدم دوتا ليوان خريده كه عكس معصومه روشه.كلي ذوق كرديم.هم من، هم معصومه.تازه معصومه ليوان رو برمي داشت و عكسش رو مي بوسيد(خودشيفته).تازه فهميدم كه ايشون رفته و از توي وبلاگ عكس معصومه رو برداشته و داده كه بندازن روي ليوان.واقعا سورپريزمون كرد.دستت درد نكنه بابايي..

چند روز پيش با بابام اينا رفته بوديم بيرون.معصومه كه تو بغل من نشسته بود سرش خورد به لبم و من گفتم:آخ و الكي شروع كردم به گريه كردن.معصومه تندي منو بوسيد و گفت: مامانه! عزيزم! دوست دارم.

هر وقت ميخواد شير بخوره ميگه: مامان! شي خوما(شير خرما).ديدين بچم چه باكلاسه

نمي دونم چند وقته تمام حواسش به شير خرماست(گرفتين كه چي رو ميگم؟).مثلا پسر عمه اش داره گريه مي كنه.ميگم : معصومه! چرا علي گريه مي كنه؟ ميگه: شي خوما بو خوره.

داره غذا ميخوره ميريزه روي زمين.ميگم: معصومه روي زمين نريز مورچه مياد.ميگه: موچه شي خوما بو خوره.

صبح ها كه ميرم سر كار واسه خودش داستان ميسازه كه: مامان رفته سئه كا.مامان بياد، مصومه شي خوما بو خوره.خدا به داد برسه چه جوري بايد تركش بدم.

يه شعر براش مي خونيم (از اينجا تا شيراز راه درازيست ميون جنگلا مار درازيست  صبح ها مي خوريم كره مربا به به كره مربا  ظهرها مي خوريم نيشگون مامان اه اه  شبها مي خوريم شام خوشمزه به به ) يه بار گير داد كه اين شعر رو برام بخون منم تا مي گفتم از اينجا تا....تندي مي پريد تو حرفم و مي گفت : شام خوشه مازي (شام خوشمزه).يعني فقط مي خواست اون قسمت رو براش بخونم.آخه بچه هم اينقد شكموووووو

نمي دونم چي توي اين تبليغ مك ديده كه عاشق اين تبليغه ؟ هر وقت شروع ميشه شش دنگ حواسش ميره روي تلويزيون.تازه دستاش رو با يه حالتي مي چرخونه كه اگه من بخوام اونجوري دستام رو به هم بچرخونم دستام توي هم گره مي خورن.تازه شم ميگه : مك كجاست؟ و خودشم ميگه: ماكاروني

گفتم كه عاشق ماشينه. با بابام كه ميره ماشين سواري ، وقتي داره برميگرده يه دستي به چراغ ماشين مي كشه و ميگه: خداپس ماشين.دوست دارم عزيزم

ديروز داشتم ظرف مي شستم ديدم اومد ه پشتم وايساده و ميگه: مامان! ئووزت مبارك.

روز مادر رو به همه مادران خوب و مهربون تبریک می گم.امیدوارم سایه مادرهای گلمون همیشه بالا سرمون باشه و قدرشون رو بیشتر بدونیم.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام.

قديميا ميگن دختر گفته تا سه روز منو نگه دارين بعد از اون خودم ، خودم رو نگه ميدارم.

واقعا راست گفتند.نمونه اش معصومه خانوم ما، اينقدر بلده جاش رو تو دل همه باز كنه با اون زبونش.

باباش گاهي اذيتش مي كنه و ميگه معصومه ، مامانه مال منه.قبلنا تا اين حرف باباش رو مي شنيد تندي باباش رو كنار ميزد و ميومد يه بوس آبدارم ميكرد ولي چند شب پيش بعد از اين حرف باباش تندي باباش رو كنار زد و توي چشمهاي من نگاه كرد و گفت: مامانه، دوست دارم.(اينو از كجا ياد گرفته؟، خدا عالمه)

راه ميره و باباش رو صدا ميكنه: هاددي جون...هاددي جون

ديروز راه ميرفت و مي گفت: علي بيلوو...علي بيلوو ...در واقع منظورشون همون  I love you  بود.

ديشب لباسي رو كه باباش براش سوغاتي آورده بود تنش كردم و همه بهش گفتند مباركه وقتي بردمش جلوي آينه تا خودشو ببينه كلي ذوق كرد و يه دستي به كلاهش كشيد و گفت: مباركه...مباركه و همينطور راه ميرفت و لباسش رو به همه نشون ميداد و مي گفت: مباركه..

عاشق ماشينه و روزهايي كه خونه مامانم اينا هستيم ، وقتي بابام براي ناهار مياد دور بابام مي چرخه و هرجا بابام ميره مثل سايه دنبالشه و حتي موقع نماز خوندن بابام ميره كنارش ميشينه و وقتي بابام ميره سجده پشتش رو مي ماله و ميگه: نازي...نازي...خلاصه اينقدر دلبري مي كنه تا وقتي بابام داره ميره ايشون رو هم با خودشون ببره و يه دور با ماشين بگردن و بعدشم همونطور ميره توي مغازه پيش بابام ميشينه و هر چي بابام ميگه معصومه حالا بريم خونه، ميگه: نه، تي ويزون نگاه (يعني مي خوام تلويزيون نگاه كنم) بعد از چند دقيقه كه ايشون خوابش مياد بابام ميگه: معصومه حالا بريم خونه. ميگه: نه، قدم (يعني بريم قدم بزنيم) و ميرن بيرون مغازه دوتايي دستشون رو ميگيرن پشتشون و شروع مي كنند به قدم زدن .

خلاصه اين داستان ادامه داره تا من از سر كار بيام و برم مغازه بابام و ايشون رو بردارم و ببرمش خونه و روز بعد هم همين ماجرا دوباره تكرار ميشه.فقط و فقط به عشق سوار شدن ماشين.

چند شب پيش بابام اينا اومده بودن خونه پدر شوهرم اينا(عموم).به محض اينكه همه نشستند معصومه رفت پيش بابام نشست و جم نخورد حالا هر چي ميگيم: معصومه بيا توپ بازي.ميگه: نه ميگيم: بيا موز بخور.ميگه: بابابزرگ موز بده معصومه بوخوره.خلاصه هر كاري كرديم از كنار بابام تكون نخورد.تازه فهميديم كه ايشون اونجوري به بابام چسبيده تا موقع رفتنشون باهاشون بره و ماشين سوار شه.امان از دست اين بچه ها...

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام به دوستان خوب مجازي مخصوصا ماماني يوكابد كه اينقدر ازم انتظار داره زود زود آپ كنم.خانمي ما حالمون خوبه و در سلامتي كامل به سر مي بريم فقط يه كمي تنبل تشريف داريم و دير به دير آپ مي كنيم. تو رو خدا يه كم انتظارات خودتون از من رو بياريد پايين.

ولي خب ممنون ماماني يوكابد از بس مياييد و ميگيد كجاييد خودمم خجالت زده ميشم و براي اينكه شرمنده تون نشم مجبور ميشم بيام و بنويسم و اين باعث ميشه كه خيلي از خاطرات معصومه كه داره يادم ميره اينجا ثبت بشه.

و اما معصومه خانوم:

يه مدته ياد گرفته و ميگه: هيچ چي ندالم.

ميگم: معصومه چي نداري؟

 ميگه: مبايل ندالم(با فتح ميم)

 ميگم: موبايل مي خواي چيكار؟

 ميگه: بازي

گاهي دستش رو ميذاره روي صورتش و ميگه:خال ندالم

ديشب مثلا داشت نقاشي مي كشيد و با مدادش روي تخته نقاشي مي كوبيد.بابابزرگش گفت: معصومه چي مي كشي؟ گفت: خال. بابابزرگش گفت: خال كي؟ گفت: مامانه(آخه من رو صورتم خال دارم)

چند روز پيش بابابزرگش براش توپ خريده بود همه ما رو مجبور كرده بود باهاش توپ بازي كنيم و تا يه كم مي نشستيم روي مبل . مي گفت:بلند(با كسر ب و فتح لام) شو. حالا فكرش رو بكنيد من و پدر شوهرم و مادرشوهرم با اون قد و قواره مون داريم با يه بچه نيم وجبي توي اتاق توپ بازي مي كنيم.

هفته پيش كه خونه مامانم بودم يه روز كه از سر كار برگشتم خونه ديدم معصومه من مثل پسرها شده وخبري از اون موهاي فر خوشگلش نيست.كاشف به عمل اومد كه خواهربنده موهاي معصومه رو كوتاه كرده و از ترس اينكه نكنه من بهش حرفي بزنم قبل از اينكه من از سر كار برگردم رفته كلاس تا چشمم بهش نيفته. ولي من اصلا ناراحت نشدم چون غمم گرفته بود چه جوري ببرمش آرايشگاه و توي اون محيط غريبه اين خانم داد و فرياد نكنه و آيا روي صندلي خواهد نشست تا موهايش كوتاه شود؟ ولي خواهرم كارم رو راحت كرد.

عشقشه كه بره توي حياط قدم بزنه. چه جوري؟ نبايد دستش رو گرفت بلكه دستش رو ميگيره پشتش و راه ميره و اينم از بابابزرگش ياد گرفته.

دو هفته اي هست كه باباش رفته ماموريت وقتي تلفني باهاش صحبت مي كنه  وسطهاي صحبت كردنش شروع مي كنه به گريه كردن اونم با چه سوزي: سرش رو ميذاره روي بالش و هي ميگه: بابايي..بابايي...

منم بغلش مي كنم و مي گم بابايي رفته برات عروسك بخره ، لباس بخره ، نخود و كشمش بخره تا اينو ميشنوه مي خنده و ميگه: كيشميش...نوخود.هر وقت هم بهش مي گيم بابايي مي خواد برات چي بخره فقط نخود و كشمش يادشه و ميگه: كيشميش...نوخود...نوخود...نوخود...

جومونگ رو خوب مي شناسه و هرجا عكسش رو ببينه ميگه : جومونگ .وقتي هم فيلمش شروع ميشه ميگه: جومونگ بوكوشه..

اخبار هم شروع ميشه ميگه: ابخار(قبلنا كلمات رو درست تر ادا ميكرد )

ديگه خداحافظ تا بعد به قول معصومه: خدا پس.....

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 

pctfx3.3

Pink Bear Template

Interactive Multimedia CD گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Team

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی