|
سلام سلام صدتا سلام
واي كه چقدر من تنبلم.الان اوج شيرين زبونيهاي معصومه هست و من حوصله ندارم بيام بنويسم.با اين حافظه قوي اي هم كه من دارم حتما حتما هم از يادم نميره. خب خودزني و شكست نفسي بسه ديگه.بريم سراغ اصل مطلب.
جونم براتون بگه كه معصومه خانوم ما از وقتي رفته مهد كودك خيلي شيطون شده و مدام در حال رقصيدنه.(انگار فرستادمش كلاس رقص و آواز) 
يه روز برگشته و به من ميگه: مامان! شادي كنيم برقصيم.
تا يه آهنگي از تلويزيون پخش ميشه شروع مي كنه به رقصيدن.تازه به منم ميگه: مامان! بيا برقصيم.
تو راه خونه مون يه موبايل فروشيه كه هر وقت از جلوي اون رد مي شيم بايد به دستور ايشون چند دقيقه اي توقف كنيم و ايشون موبايلها رو يه نگاه بندازن و بعد بريم.تازه ، برگشته به باباش ميگه: بابا! براي من موبايل قرمز بخر.باباش ميگه: تو كوچولويي؟
ميگه: نه.من كوچولو نيستم.من بزرگ شدم.علي كوچولوئه.فكر كنم علي موبايل قرمز دوست داره.(اين واژه فكر كنم رو از كجا ياد گرفته نمي دونم.اصلا نمي دونم معنيش رو مي دونه يا همينجوري و دقيقا هم در جاي مناسب بكار مي بره؟)
مادر شو هرم بهش مي گفت: خانوم دكتر! با عصبانيت ميگه: خانوم دكتر نيستم.معصومه هستم.
توي ماشين كه مي شينيم تا يكي كنارمون ميشينه زل مي زنه تو چشاش و ميگه: مامان! اين كيه؟ يه دفعه يه دختري كنارم نشست كه بينيش رو عمل كرده بود و چسب زده بود.تو چشاي دختره نگاه ميكنه و ميگه: مامان! خاله چي زده؟ تو گوشش گفتم: چسب زده مامان. وقتي پياده شديم به من مي گه: گفتم خاله چي زده؟منم گفتم: چسب زده بود ديگه.ميگه: بووه شده بود؟ چسب زد خوب بشه؟
يه روز داشتيم مي رفتيم خونه.به من ميگه: مامان! سر كار رفته بودي؟
ميگم: آره.
ميگه: عمو ياسر(شوهر عمه اش) سر كار ميره؟
ميگم: آره.
ميگه: علي سر كار نميره.
ميگم: درسته.علي وقتي بزرگ شد ميخواد بره سر كار.
ميگه: منم دست علي رو بگيرم بريم سر كار.
صبحها كه مي خوام ببرمش مهد كودك وقتي كوله اش رو پشتش ميزارم.مي پرسه: مامان برام تغذيه گذاشتي؟ شير گذاشتي؟ بچه م فقط نگران شكمشه.گاهي هم وقتي يه چيزي مثلا آب مي خواد ميگه: مامان! شكمم آب مي خواد.
گاهي تو راه خونه كه بغلش ميكنم محكم منو بغل مي كنه و مي بوسه و ميگه: مامان! خيلي دوست دارم. 
خلاصه اينكه خيلي خيلي شيرين زبونه و خيلي هم خوب حرف مي زنه.مامان فداي اون شيرين زبونيات بره.به قول خودش: الللهي!!!
اینم عکسهای معصومه کچل من: 
پی نوشت:راستش الان خیلی ناراحتم.توی وبلاگ خانومي مطلبي نوشته بود كه دلم گرفت.ميشه همه براي سلامتي پسرعموش دعا كنيم.يه صلوات براي شفاي اين پسر جوون.
|